بازخوانی زندگی نامه اولین شهید روحانی مستقر زاهدان

شهید توکلی اولین روحانی و شهید محراب سیستان وبلوچستان است که در شب21رمضان در حالی که برای مراسم احیاء عازم مسجد بود توسط اشرار در محراب عشق به شهادت رسید.

شهادت در محراب میراث ماندگار اولین شهید محراب، حضرت علی (ع) است که در سال چهلم هجری و در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان درهنگام اقامه نماز صبح، توسط ابن ملجم مرادی (لعنة الله علیه) ضربت خورد و در شب بیست و یکم ماه رمضان شهد شیرین شهادت را نوشید.

در طول ۱۴ قرن پس از این حادثه، بودند بسیاری از محبان آن امام، که در راه ایشان قدم برداشته و در نهایت توسط خوارج‌های زمان خویش در خون خود غوطه ور شدند تا به جهانیان نشان دهند این راه با سختی های بسیاری همراه است اما شیعیان واقعی هیچ گاه دست از دامان ائمه(ع) نخواهند کشید و تاریخ خود بهترین گواه برای این جان فشانی هاست.

در ماه رمضان سال ۸۶ « شهید مهدی توکلی» روحانی روستای افتخار آباد خاش که برای مراسم احیاء و شب زنده داری شب ۲۱ماه مبارک رمضان در راه مسجد، توسط خوارج زمانش با دستانی که از آستین نفاق بیرون آمده بودند به شهادت رسید تا خونش چراغ راه مردم این روستا و دیگر مؤمنان استان سیستان و بلوچستان شود.

برای آنکه بیشتر با شخصیت شهید مهدی توکلی آشنا شویم دقایقی با همسر این شهید به گفتگو نشستیم؛ همسر شهید توکلی می‌گوید: به عقیده تمامی مردم روستا و افرادی که همسرم را می شناختند شهید مهدی توکلی جوانی مومن و با خدا بود.

لازم است تا پیش از اینکه بخواهم از نحوی شهادت مهدی صحبت کنم گوشه‌ای از خصوصیات اخلاقی این شهید گرانقدر را بازگو کنم تا همگان بدانند شهید توکلی چه شخصیتی داشت و چرا تبدیل به هدفی برای منافقین کوردل شد.

من و مهدی از کودکی با هم آشنا بودیم. مهدی پسرعموی من بود، اما باید بگویم که مهمترین دلیل بله گفتن من به خواستگاری آقا مهدی، ملبس بودنش به لباس روحانیون، لبان همیشه خندان و روحیات خاصی بود که داشت.

این خصوصیاتی که تا شب شهادت با او همراه بود و در غم و شادی موجب آرامش من و دیگران می شد شاید همین خصوصیات بارز شهید بود که موجب شد تا پس از شهادتش زن، مرد و کودک برایش اشک ریخته و بر سر و صورت بزنند و همچنان پس از ۱۳ سال از او با نامی نیک یاد کنند.

همسر و دو فرزند دختر شهید والامقام

* از ازدواج در سال مولا علی(ع) تا شهادت در شب شهادت امیرالمومنین(ع)

مراسم ازدواجمان در سال امام علی(ع) برگزار شد. بعد از پایان مراسم، همسرم به‌عنوان اولین هدیه، قاب عکسی به من داد که حدیثی از مولا علی علیه السلام روی آن نوشته شده بود، انگار تقدیر زندگی مهدی را با مولایش گره زده بود.

بعد از سه سال زندگی در شهرقم و کسب علم و فیض از محضر اساتید برجسته، به منطقه ای محروم از سیستان وبلوچستان هجرت کردیم و مهدی مسئولیت تبلیغ و امام جماعت مسجد روستای افتخار آباد خاش را بر عهده گرفت.

به روشنی به یاد دارم لحظه ای که وارد روستای افتخارآباد شدیم از مهدی پرسیدم چرا اسم این روستا افتخار آباد است؛ مهدی با همان لبخند همیشگی نگاهی به من انداخت و به شوخی گفت«چون من به این روستا آمدم و روحانی این مسجد شدم اسم این مکان را افتخار آباد گذاشتند». من در آن زمان مفهوم حرف هایش را نفهمیدم چرا که به حق شهید توکلی، افتخاری برای این روستا شد و تا ابد جاودانه گشت.

* آن شب آخر

صبح روز ۲۱ رمضان استرس و نگرانی شدیدی داشتم حالم بسیار بد بود برای همین پیش از همه آماده حضور در مسجد شدم و به همسرم گفتم می روم مسجد تا کمی آرام شوم این اولین باری بود که زودتر از شهید به مسجد رفتم و مهدی در خانه ماند تا غسل شب احیا را به جای آورد.؛ لحظات خداحافظی آن شب بسیار سوزناک بود، هنوز هم وقتی آن شب را به یاد می آورم با خود میگویم چرا از چهره نورانی همسرم پی به آمادگی برای شهادتش نبردم.

در مسجد نماز شب قدر را خواندم و گفتم خداوندا به فرق شکافته امام علی(ع) آرامم کن؛ که در همان لحظه مهدی وارد مسجد شد و با برداشتن میکروفون دوبار مردم را به آمدن برای مراسم شب قدر فراخواند.

همان لحظه دو موتور سوار با لباس نظامی به مسجد نزدیک شدند و مهدی غافل از اینکه آنان لباس مبدل پوشیده اند برای خوش آمد گویی به آنان نزدیک شد که پس از چند قدم کوتاه صدای تیراندازی آمد و من دخترم صالحه را در زیر چادر پنهان کردم اما اسما در کنار پدر بود.

وقتی پارچه میان قسمت مردانه و زنانه مسجد کنار رفت دنیا روی سرم خراب شد؛ مهدی را دیدم که بر روی زمین افتاده و مردم دورش حلقه زدند وقتی نزدیک شدم و مهدی را بیهوش و لبخند به لب و اسما را با تنی لرزان بر بالای سر پدر دیدم.

* راه شهید توکلی ها تا ابد ادامه دارد

چون خونی در اطراف مشاهده نمی شد امیدوار به زنده بودن او بودم در حالی که لبانش در حال تکان خوردن و شهادتین گفتن بود چشمانش بسته شد، اما پس از انتقال به خودرو تازه خونریزی شروع شد و من دیگر متوجه نشدم چه اتفاقی افتاده است.

وقتی پدر و برادرم خود را برای آوردن من و فرزندانم به زاهدان به روستای افتخار آباد رسانده بودند در طول مسیر سکوت غم انگیزی بین ما حاکم بود و اتفاقات مسجد را برای خود مرور می کردم.

وقتی به منزل پدر شوهرم رسیدیم ناگهان دنیا دور سرم چرخید؛ همه جا پارچه مشکی نصب بود، نگاهم به پارچه سر در خانه افتاد با لکنت زبان کلمات را خواندم ناگهان خشکم زد« اولین شهید محراب استان سیستان وبلوچستان ».

وی با بغضی که در گلو داشت گفت: همان شب مهدی را به زاهدان منتقل کردند اما به دلیل اصابت گلوله به قلب به جمع شهدا پیوستند.

همیشه سعی بر آن داشتیم ادامه دهنده راه آن بزرگوار باشیم، استکبار جهانی بداند که با تربیت این اشرار کوردل و منافق نمی تواند خدشه ای به اتحاد شیعیان و اهل سنت وارد کند چرا که دست این جنایتکاران دیگر برای مردم این خطه رو شده است.